هرگز فراموش نکن که شانس تو همان تفکر توست . .
در چند ماه(سال!) اخیر تب سریال های خارجی بالا گرفته و دیگر نمی توان با اکراه با این نوع کارها برخورد کرد بلکه این نوع کارها دیگر به تخصص و دغدغه اصلی بعضی از فیلمسازان تبدیل شده و می بینیم که کارهای شان گاهی از ایده ها و خلاقیت های ارزشمندی نیز برخوردار است.
در این میان به خاطر ضعف های مشهود سریال سازی در ایران و نگاه تنگ نظرانه تلویزیون به مخاطبانش،که گاهی چنین به نظر می آید که آن ها هیچ اهمیت برای شان قائل نیستند(مخاطب اصلی ترین عنصر کارهای تلوبزیونی است.) و هنوز هم فکر می کنند که مخاطیانشان به هر حال کارهای آن ها را می بینند و هیچ رسانه ای هم نیست که کم کم بتواند جایگزین شبکه های آبکی تلوبزیون شود،و از آن مهمتر سفارشی شدن سریال سازی و محدود شدن چند فرد خاص برای کار تلویزیونی،شاهد آن هستیم که با اختگی سریال سازان ایرانی و دلسردی تماشاگرانشان سریال های خارجی به وفور در بین مردم دست به دست می شود و کم کم دی وی دی های سریال های خارجی جای شبکه های تلویزیونی را گرفته است.اتفاق بد یمنی که اگر تلویزیون بخواهد به همان سیاست های چند سال اخیرش ادامه دهد و حتی برای نجات خودش دست به دامان سریال های چینی و کره ای شود به مرور بر اثر کم تجربگی در ساخت و اجرای کارهای ایرانی و عوض شدن مذاق تماشاگر،دیگر کار کردن برای همان کسانی که زمانی لیاقت و ارزش های خود را نشان داده بودند هم سخت شده و باید سرمایه های مان را خرج با تجربه کردن فیلمسازان خارجی کرده و قهرمان های پوپولیستی مان را هم از بیرون مرزها وارد کنیم.(۱)
نمایش واقعیت های اجتماعی از طریق تلویزیون، شکلی بدلی از یک واقعیت را به مخاطب عرضه می کند که بسیار شبیه به واقعیت است.وقایع اجتماعی از طریق رسانه ها و در چهارچوب محتوای رسانه ای بازنمایی می شوند.
محتواهای تلویزیونی در سطحی بالاتر به ژانر قابل تقسیم شدن هستند. «ژانر سبک فیلم سازی است که توسط عناصر مختلفی نظیر قهرمان ها، افکت های نور پردازی قوی، استفاده های مکرر از فلاش بک پلات های پیچیده و جنبه های از فلسفه اگزیستانسیالیسم ضمنی مشخص می شود.» (britanica 2009)
« ژانر،مفهوم شکل سازی است.روش های تولید برنامه، عناصر صوری برنامه ها و نیز سلایق و توقعات مخاطبان همگی از اجرای آن محسوب می گردند.طبقه بندی انواع صوری برنامه های تلویزیونی را نمی توان به شکل ثابت و دائمی صورت داد، زیرا این انواع پیوسته در حال تحول و تکامل هستند،اما تحلیل این انواع به ما کمک می کند که مخاطب نگری های یا نگرش های مختلف نسبت به مخاطبان را که در متون خاص تلویزیونی وجود دارند، بهتر شناسایی و درک کنیم.» (بای 1385)
کرنر(1991) معتقد است که تحلیل ژانر توجه ما را به کشف میزان « ارجاعیت » متن تلویزیونی-یعنی این که تا چه حد هر متن تلویزیونی ادعای ارجاع به یک واقعیت بیرونی دارد- جلب می کند و نیز مشخص می سازد که ابزار گفتمانی آن متن « ثبوتی» (یا عینی) هستند یا بیشتر « ذهنی » و نمادین اند.
محتوای تلویزیونی در بالاترین سطح خود ایدئولوژی را در بر می گیرد. ایدئولوژی خطوط اصلی، چرخش های سازمانی،اهداف کلان، و استراتژی های سازمان را مشخص می کند.
ریموند ویلیامز (1977) سه کاربرد عمده از ایدئولوژی به دست می دهد:
1.نظامی از اعتقادات ویژه یک طبقه یا گروه خاص.
2.نظامی از اعتقادات وهمی- عقاید کاذب یا شعور کاذب- که همراه دانش حقیقی یا عملی بنیاد می گردد.
3.فرآیند عمومی تولید معانی و عقاید. (فیسک 1386)
بدون توجه به نوع برنامه ای که از تلویزیون پخش می شود،مثلا بولتن های خبری، موسیقی، مسابقه های تلویزیونی، نمایش یک مجموعه( سریال) و غیره، این وسیله ارتباطی در هر حال ملزم به ارائه یک پیام ایدئولوژیک است. (بای 1385)
نخستین آرمانهای آزادی مطبوعات زمانی شکل گرفت که داد و ستدها در مقیاسی کوچک صورت میگرفت و بدین ترتیب و باور عموم خصلت بازار غیر متمرکز، به عنوان پادزهر استبداد سیاسی تلقی میشد و به همین دلیل تظریات مبتنی بر مالکیت خصوصی و بهرهگیری از رقابت بازار برای رهایی از سانسور دولتی قوت گرفتند. اما جانکین معتقد است که طرفداران بازار آزاد و رقابت نسبت به خصلت رقابتی بازار بیش از حد خوشبین بودهاند و در نتیجه نمیتوانستند با از میان برداشتن مشکلاتی که از خصلت رقابتی بازار ناشی میشد دسترسی عموم شهروندان را به رسانههای ارتباط جمعی تضمین کنند. صاحبان این دیدگاه شیوههای متعددی را که بازار ارتباطات از طریق آنها آزادی مطبوعات را تحدید میکند نادیده میگرفتند. انتخابهای آزاد سرمایهگذاران و مالکان در بازار ناگزیر با انتخابهای آزاد شهروندانی که گیرنده یا فرستنده اطلاعات هستند در تعارض قرار میگیرد. این تعراضها در قرن 28 آشکار شد. جائیکه رقابت بازار سبب پیدایش نخستین غولهای مطبوعاتی شد. غولهایی که برای تسلط بیشتر در بازار به دنبال در دست گرفتن اختیار بنگاههای متعدد رسانهای بودند.
امپریالیسم فرهنگی و رسانه ای جریان جهانگیر فرهنگ مصرفی، الگوها و روشهای هویت یابی را تحت تأثیر خود قرار میدهند. این فرایند در حالی که همه مرزهای فرهنگی را در هم میشکند، نهادها و عناصر هویت بخشی سنتی را به چالش میخواند و مصرف را به منبع اصلی هویت و انفکاک اجتماعی تبدیل میکند. بطور کلی، در جامعه مصرفی افراد تشویق میشوند به مصرف بیشتر و بنابراین، صاحبان قدرت و ثروت، مدام در حال تولید نیاز برای عرضه محصولات خود هستند و مردم مدام تشویق میشوند که بیش از آنچه نیاز دارند، بخواهند. پس مصرف به شکل اصلی ابراز وجود و منبع اصلی هویت تبدیل میشود.
پست مدرنيسم همه چيز را درست و نسبي مي داند و يك تكثر وتعددوتنوع و نسبيت را قبول دارد . برخلاف نظر ماركسيست ها و فرانكفورت هايي كه عصر مدرنيته را مورد انتقاد قرار مي دهند ولي خواهان تغيير و تحول در مدرنيته هستند در عين حال معتقد به حركتي به سمت آينده هستند و آينده را بهتر مي دانند ،اما آن را جدا از آنچه در مدرنيته اتفاق افتاده نمي دانند .درنظريات ماركس اين مسئله ملاحظه مي شود كه به دنبال آزادي و آگاهي بشر سر انجام همه چيز عقلاني و انساني مي شود اما در نظريات پست مدرنيستي اينطور نيست و ما به دنبال پي آمد هاي مشخصي نيستيم ،پست مدرنيسم به يك معنا نوعي ضد عقلانيت است .از اين لحاظ ما مي بينيم كه افراد برجسته و صاحبنظران در اين زمينه بحث كرده و آن را مورد انتقاد قرار ميدهند .صاحبنظران بزرگ و معروفي در جامعه شناسي مثل آنتوني گيدنز ويامكتب فرانكفورتي ها مانند هابر ماس نقد هاي عميقي نسبت به مدرنيسم ارائه كرده اند ،اماهر كدام به سر انجام متفاوتي رسيده اند .گيدنز معتقد است كه آنچه به نام پست مدرنيسم خوانده مي شود پيامد خود مدرنيته است .او عقيده دارد اگرمدرنيته خوب فهميده شود ،خواه ناخواه به سمتي حركت مي كند كه پست مدرنيست ها از آن به نام دوره ديگري ياد مي كنند . بايد به ماهيت مدرنيسم پي ببريم تا بتوانيم پست مدرنيسم را درك كنيم . از نظر او در عصر جديد ماهيت مدرنيته درست تعريف نشده است .[1]
در کتاب مطالعات فرهنگی،: دیدگاه ها و مناقشات شاهد تلاش جمعی از فرهیختگان در حوزه ترجمه و تدوین و نگارش مقالات بزرگانی چون استوارت هال، بارکر، جیمسون، موریس، سیدمن، گیدنز و روبرت واتنو هستیم که هر یک به نحوی در رویکرد تحلیل فرهنگی امکان خوبی را برای فهم ما فراهم کرده است و در فهم کلی سنت مطالعات فرهنگی جالب و خواندنی به نظر میرسد.
و من تصمیم دارم چکیده ای از هریک از این مقالات حاصل تلاش عزیزان را در این مجال بیاورم اما قبل از هر چیز در مطالعه کتاب نظریه فرهنگی نکته ای فکرم را به خود مشغول کرده که بخشی از آن را بی طرفانه در اینجا می آورم:
تقلیل عامل فرهنگ به عوامل اقتصادی و اجتماعی امروزه مشهود و عینی است. ابداع مفهوم فرهنگ تودهای برای باز تعریف تحولات فرهنگی کشورهای غیر غربی، بیش از هر چیز نمایشگر تحقیر عامل و متغیر سازنده فرهنگ است. در اینجا فرهنگ نه تنها تابعی از تحولات سیاسی و اقتصادی انگاشته میشود بلکه پدیدهای وارداتی است که از آن سوی دنیا وارد شده و بالاجبار باید تعیین کننده فرهنگ جهان سومی نیز باشد...
بارت مثل فوکو و اشتراوس از سرچشمه های مطالعات فرهنگیه و فرمول نشانه شناسی را در اسطوره در زمان حاضر نشان میدهد.بارت برخلاف اشتراوس که پدیده ها رو از موضع انتقادی نگاه می کنه و بدنبال ساختاری ثابت در تمام اسطوره هاست و اسطوره رو ازلی میداند؛ اسطوره را تاریخ مند و دارای تاریخ مصرف می داند...
به هر حال اسطوره فقط به دنیای قدیم تعلق نداره و بورژوازی هر روز اسطوره می سازه و به خورد مردم میده!اسطوره ها میان و شرایط تولید خودشون رو پنهان می کنند تا جعلی بودنشو پنهان کنند و و طبیعی جلوه کنند.اصلا کار ایدئو لوژی همینه!بارت میگه اسطوره یعنی پیام، که عموما میل به جاودانگی داره و در لحظه ی جلوه طوری رفتار میکنه که انگار همیشه هست!
اگه بخواهیم از نظریات نشانه شناسی سوسور هم استفاده ای کنیم بر میگرده به دال و مدلول و مضامین نشانه شناسی که البته اسطوره نسبت منظمی بین حجم و دال و مدلول نیس و نظامی دو گانه اس که بعنوان گفتار خنثی و بی طرف درک میشه و به همین دلیله که طبیعی شده! بارت میگه در سطح دلالت ثانویه اسطوره بوجود میاد و به این نتیجه میرسه که اسطوره نظام نشانه شناسانه مرتبه پیام است و از همه جالبتر اینکه میگه اگه بر سر تفسیر یک اسطوره بین اسطوره شناسان دعوا شد هر کدام که بیشتر جعلی بودن آن را فاش کنه و تاریخ مندی اون رو نشون بده علمی تر و واقع گرایانه تره!بر طبق نظریه مکتب فرانکفورت : " صنعت فرهنگی باعث می گردد همگان در نظامی متشکل از کلیسا، کلوپ، خیابان ها و میدان های هم شکل و... که همگی ابزاری از کنترل اجتماعی هستند، سامان یابند و هویتی یکسان پیدا کنند. صنعت فرهنگی نه به تن و مال انسان بلکه به روح و جان فرد حمله می کند و باعث بیگانگی فرد از خود می گردد. به عبارتی بیگانگی ، بزرگترین مسئله در صنعت فرهنگی است. صنعت فرهنگی به واسطه ابزار ها و راهکارهای خود باعث هویت بخشی به توده و تنظیم کردار او می گردد. این امر منجر به ابژه سازی و شی گشتگی انسان می گردد و به یکسان سازی و ایجاد فردیت کاذب برای انسان ها و بهنجار سازی توده می انجامد و این در حالی است که انسان تصور می کند که خود فاعل است. صنعت فرهنگی بر همه هنر ها نقش می زند و همه را یکسان و یکنواخت می نماید و هنر و رسانه نیز به نوبه خود منجر به یکسان سازی هویت های افراد می شوند." نظریهپردازان مكتب فرانكفورت از جمله نخستین گروههای نوماركسیستی بودند كه به بررسی اثرات ناشی از فرهنگ تودهای و ظهور جامعه مصرفی بر طبقات كارگر پرداختند، همان طبقاتی كه در سناریوی ماركسیستی كلاسیك ابزار انقلاب محسوب میشدند. آنها همچنین به تحلیل شیوههایی دست زدند كه صنعت فرهنگسازی و جامعه صنعتی از طریق آنها به سرمایهداری معاصر ثبات میبخشید و در نتیجه به جستجوی استراتژیهای نوین برای تغییر سیاسی، عاملیتهای دگرگونی سیاسی، و الگوهایی برای رهایی سیاسی برآمدند كه میتوانست به تامین هنجارهای انتقاد اجتماعی و غایات مبارزه سیاسی یاری رساند.
به رغم استقبال گسترده از نظریات گرامشی نباید از نظر دور داشت که ادعای حضور همزمان هژمونی به عنوان «قهر» و «اجماع» هم در جامعه مدنی و هم در دولت، ناصواب به نظر می رسد، چرا که در جامعه مدنی از نظر حقوقی اعمال اجبار و اختناق وجود ندارد، همچنین در اندیشه گرامشی رسیدن به دیدگاه های نوین با از دست دادن دستاوردهای دیدگاه پیشین همراه است، زیرا در آخرین سطح هژمونی تمایز میان دولت و جامعه مدنی حذف می شود. هرچند در این مجال سعی بر آن بود که موارد کاربردی و علمی دیدگاه ها و نظریات آنتونیو گرامشی مورد توجه قرار گیرد، باید توجه داشت ابهام لازم برای گریز از شرایط فاشیستی زندان همراه با زبان پرابهام خود گرامشی دست به دست هم داده تا فهم مطالب او را پیچیده و دشوار سازد. با این وجود این شرایط خود بر حساسیت و جذابیت آثار او می افزاید. مساله مرکزی گرامشی ایجاد یک چشم انداز نوین برای طبقه کارگر است. قبل از هر چیز لازم بود به اذهان کسانی که بر آنها حکومت می شد نفوذ کرد زیرا در بسیاری از کشورها کارگران به فاشیسم پیوستند؛ از نظر او طبقه سرمایه دار یک دستگاه نرم افزاری تولید فکر و فرهنگ دارد، علاوه بر سلطه بر توده های تحت فرمان با تولید ایدئولوژی برای خود نوعی استیلا ایجاد می کند. در اینجا است که متوجه بحث اصلی گرامشی می شویم. دلیل اصلی نفوذ گرامشی و اهمیت او در ارائه نظر استیلای سیاسی نهفته است، استفاده وسیع از این مفهوم خود حاکی از اهمیت گرامشی است. مفهومی که در قرن بیستم بسیار رایج شد، مفهوم «هژمونی» است.
هوگارت مینویسد:
«بحث من اين نيست که در انگلستان در يک نسل پيش، فرهنگي شهري وجود داشت که از آن مردم بود و اکنون تنها فرهنگ شهري تودهاي وجود دارد. بلکه مسأله اين است که جذابيتهايي که توسط مبلغان تودهاي ساخته ميشود به دلايل زيادي به صورت سازگارتر، مؤثرتر و به شکل متمرکزتر و جامع-تري امروزه نسبت به قبل توليد ميشود. و اينکه ما در حال حرکت به سمت خلق يک فرهنگ تودهاي هستيم، و اينکه بقاياي آنچه حداقل تا اندازهاي فرهنگ شهري مردم بود در حال انهدام است. و اينکه اين فرهنگ نوين تودهاي از جنبههاي مهمي ناسالمتر از فرهنگ غالبا خامي است که در حال جايگزيني با آن است.»
از ديدگاه هوگارت نخبگان درون جامعه تلاش ميکنند قدرت و امتيازات خود را از طريق تحمیل ميادين ارزشها، رسوم و انديشههاي خود، و تبديل آن به فرهنگ چيره مشروعيت ببخشند. با اينحال طبقات پاييني مقاومت ميکنند و درنتيجه بر سر مشروعيت فرهنگي و سلطهی فرهنگي مبارزهاي درمي-گيرد. هوگارت فرهنگ عامه، يا فرهنگ اصيل طبقه کارگر پيش از جنگ را به مثابه ابزار مبارزه طبقاتي ميبيند، ابزاري که از طريق آن طبقه کارگر ارزشها و ذهنيت خود را در مقابل فرهنگ نخبگان ميتواند بيان کند. او فرهنگ عامه يا طبقه کارگر را همچون هستي بههم متصل يا گشتالتي از ساختار خانوادگي طبقه کارگري معين، زبان، ارتباطات و الگوهاي سرگرمي آنها ميبيند که با مفهومي انداموار از اجتماع ترکيب شده است.
در جامعه امروزي به جنبه هاي خيره كننده زندگي مادي، تجملات، تجمع سرمايه هاي مادي اهميتي بسيار داده مي شود. تلاش مردم براي دستيابي به بهترين پايگاه اجتماعي، اقتصادي است، فردگرايي و خردپرستي نمايان بوده و بيشتر مردم در آپارتمان هاي خود با بيگانگي هر چه تمام تر نسبت به اشخاص گذران زندگي مي كنند. كه اين امر روابط صميمانه و عاطفي را تحت الشعاع قرار داده است.
گئورگ زيمل، جامعه شناس آلماني معتقد است، خلق و خوي انسان معاصر متحول شده و بين افراد فاصله اي زياد ايجاد شده است. وي مي گويد: «هرجا پول نقد باشد، فاصله عاطفي بيشتر و انگاره هاي غيرشخصي، شديد تر وارد عمل مي شوند.»
دستاوردهاي جامعه معاصر در كنار جنبه هاي مثبت (پيشرفت تكنولوژي و سهولت و سرعت در كارها) بسياري از پيوندهاي متعدد كه فرد را با گذشته اش مرتبط مي ساخت، گسسته است، از چيزهايي كه مربوط به خود او بود: قوم و خويش، ترقي دوست و برادر و غيره و غيره. زيمل بر اين باور است: بسياري از رفتارهاي امروز بشر با محيط زندگي او مرتبط است و تأثيري مستقيم بر تفكر و نگرش وي مي گذارد. وي مي گويد: «در شهرهاي بزرگ صنعتي شخص دائم با تحريكات عصبي روبه رو است. خيابان هاي مملو از چراغ، رنگ و... در روستا چنين چيزهايي وجود ندارد و فرد كاملاً در آرامش زندگي مي كند.» در كلان شهرها، بسياري از افراد در بيرون از منزل فقط به تماشاي پاساژها و مغازه ها مي پردازند در پژوهشي آمار حاكي از اين است كه: حدود ۷۵ درصد از رفت و آمد در اين شهرها بيهوده است. اين همه زواياي مختلف بر اعصاب و روان و رفتار فرد تأثير نهاده و مكانيزم آرزو و نياز كاذب به كار مي افتد، ماهواره، راديو، تلويزيون و اينترنت از مكانيزمهاي توليد رؤيا هستند، فرد برانگيخته مي شود، چون قادر به پاسخگويي همه تحريكات و انگيزش ها نيست، سيستم دفاع رواني شخص به كار مي افتد.
طبق گفته زيمل؛ نگرش واپس زده يا دلزده وارد عمل و در نتيجه شخص نسبت به مسائل شهري بي اعتنا شده و متعاقب آن فردگرا و بي تفاوت مي شود.
...................
یکی از اهداف اصلی سواد رسانه ای آگاه کردن و سعی در کم کردن تاثیرات منفی رسانه ها بر روی کودکان ، دانش آموزان و جوانان است.آنها باید درک کنند که هر روز بوسیله رسانه ها جهت خرید کالا و پیامهای گوناگون مورد تهاجم دایمی قرار دارند.آنها باید دریابند که اهداف رسانه ها چیستند و چگونه بدون آنکه خود بخواهند بطور زیرکانه به افکار ، کردار و رفتارشان شکل می دهند .قدرت رسانه ها در این است که مخاطبین ناخود آگاه ، با یک دیدگاه ، رفتار و گفتار بخصوص هماهنگ می شوند. آنها باید بیاموزند که رسانه ها پروپا گاندای دولتها هستند.هدف نهايي سواد رسانه اي اثبات اين نكته است كه مي توان در برابر رسانه قرار گرفت و رفتارهاي مورد نظر رسانه را بروز نداد . سواد رسانه ای عبارتست از ايجاد توانايي در افراد تا بتوانند تشخيص دهند چه وقت به اطلاعات نياز دارند. همچنين، توانايي ذخيره كردن اطلاعات، ارزشيابي و استفاده مؤثر از آن را در زمان نياز داشته باشند. سواد رسانه ای در جامعه اي كه دائم در معرض تغييرات فناوري و همچنين در معرض منابع اطلاعاتي بيشماري قرار دارد لازم به نظر ميرسد.
من مصرانه به این جمله معتقدم که خاصیت خوانش متن علمی عذاب و رنجی جان گداز است، زمانی می رسد که آدمی از فکر کردن خسته می شود و متن های ثقیل و خشن علمی همچو پتکی بر سر ملالت و سرخوردگی روز افزونش فرود می آید و روند پژمردگی محض و سکوت خاموشش را سرعت می بخشد.زمانی که با تمام وجود ضجه ی بیگناهانه ی آزادی و لذت و آفرینش را در بند بند وجودت مظلومانه حس می کنی و ...واقعیتی بر افکارمان سایه انداخته و در اندیشه مان ریشه دوانده که خواه ناخواه طی طریق اجباری را می طلبد تا فیلسوف و اندیشمند دهر شوی وآنچنان بر قلمروی هنر ناب و حقیقت محض حکمرانی کنی که همه در حیرت و تحسین نبوغ شگرفت غرق شوند و تو نمونه ی بهترین هایی باشی که می فهمی و تنها تو رازها را کشف می کنی ...به آزادی مسموم به آگاهی که نمی تواند قانعمان کند خشنود باشیم و سر در برف جهالت فرو کنیم و دم از بهشت موعود بزنیم !مگر جز این است که فلسفه ی علم برای تقدس زدایی آمد پس چرا خودش مقدس شد و جایگزین تمام آن تاریکی هایی گشت که تا دیروز برای روشن کردنشان آرام و قرار نداشت!ای کاش چاره ای راهگشا نازل می گشت، من که بی خیال قیل و قال تکراری و هیاهوی پوزیتیویستی جامعه علمی گشته ام !ترجیح می دم به راحتی لم بدم و در حین تماشای غروب خورشید جامی از زهر بی خیالی بنوشم.![]()
شما چی ؟ میل دارین یا حالا حالا ها بهتون میخواد خوش بگذره؟![]()
"جبر يعني احساس ناتواني مطلق.ضعف مطلق در زمينه اي"
گاهی نمیتوانی تصمیم بگیری. یک حالت را پیش می گیری و بقیه را به شانس و اقبال می سپری. با آن، حفره را پر می کنی که برجای خود متوقف نشوی. تا عمل کنی. اینکه خدا از قبل میدانسته که نتیجه چه می شود برایت مهم نیست. اگر انسان دیگری می دانست نتیجه را، تو در مقایسه با او در جبر بودی. اما چنین انسانی نیست. پس همیشه بازنده نیستی. و هر تلاشت برای نتیجه ی بهتر واقعا ً ممکن است به نتیجه ی بهتری منجر شود. آن تلاش نتیجه ی نوعی حس اختیار است. آن ها که ندارند، بیشتر به فرض های پنهان و نادانسته هاشان تکیه می کنند و بیشتر می بازند. (هنوز حس می کنم یک حلقه مفقوده باز مانده در اینجا!)
اما با این وصف، چرا دنبال اختیار هستیم؟ چرا باید آن حس اختیار خوب و مفید باشد؟ چرا خوب است (یا باید) که آن احساس اختیار را داشت و نباید احساس جبر را داشت؟ چرا نباید جبر را باور کرد؟ چرا درجات آزادی خوب است؟ اصلا چرا توانایی خوب است که از آن نتیجه بگیریم که دانایی برایمان خوب است؟
برای گم نکردن جهت در بحث در مورد اختیار شاید بد نباشد به این هم فکر کنیم که چرا باید در دنیا تغییر ایجاد کرد و در چه جهتی؟ (آیا چون دنیا هنوز جای بدی است؟ و هنوز فجایع رخ می دهند؟ یا صرفا ً حرکت از بد به امید بهتر؟ یا از خوب به بهتر؟ یا صرفا داشتن یک نقش در دنیا ؟ برای بروز خود؟ یا بروز و جسم یافتن یک اندیشه؟ یا یک نقش (رُل)؟ )